
دنياي اين روزاي من هم قد تن پوشم شده انقدر دورم از تو كه دنيا فراموشم شده دنياي اين روزاي من درگير تنهاييم شده تنها مدارا مي كنيم دنيا عجب جايي شده هر شب تو روياي خودم آغوشتو تن مي كنم آينده ي اين خونه رو با شمع روشن مي كنم هر شب تو روياي خودم آغوشتو تن مي كنم آينده ي اين خونه رو با شمع روشن مي كنم در حسرت روز بعدي تو تقويممو پر مي كنم هر روز اين تنهاييو روز آینده تصور مي كنم
برچسب:
نویسنده: آروین مهدوی
بابا.... خسته ام بابا..... از این آدمها.... چشم بابا .... چشم..... دیگه ساکت میشم دیگه هیچی نمیگم دیگه غر نمیزنم بازم سکوت میکنم مثل همیشه شکایت هام بمونه وقتی خودتو دیدم وقتی اومدم پیشت اگه میدونستی چقدر حرف.... چقدر درد دل دارم چقدر شکایت دارم از این و اون چقدر دلم زخمی شده از روزگار فکر میکنی اونموقع حوصله شنیدن همشو داری؟ یا بازم میگی آروم باش بسه دیگه... بعدم بغلم میکنی سرمو میچسبونی به سینه ات منو با ضربان دردناک قلبت آرومم میکنی تا دیگه هیچی نگم
برچسب:
نویسنده: آروین مهدوی
اگــر میبینــے هَنوز تَنهامــــ !
بـِـפֿـاطِر عشقِ تو نیستــــ...
مَن فقط میتَرسمـــ
میترسمـــ هَمه مثلِ تو باشند ...!
♥ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۶ ساعت 13:59 توسط بهار:
برچسب:
نویسنده: آروین مهدوی
وقتی به یکی زیادی تو زندگیت
اهمیت بدی
اهمیتتو تو زندگیش از دست میدی
به همین راحتی …
♥ نوشته شده در شنبه هشتم مهر ۱۳۹۶ ساعت 3:23 توسط بهار:
برچسب:
نویسنده: آروین مهدوی
من همونیم که می خواست، توی خونه ی تو باشه!
هر کاری تونستی کردی ، که نتونه با تو باشه!
دنیاشو بهم زدی و با همه دنیا به هم زد!
جاتو پر نکرد و هرشب ، با پیاده رو قدم زد...
♥ نوشته شده در یکشنبه نهم مهر ۱۳۹۶ ساعت 5:45 تو
برچسب:
نویسنده: آروین مهدوی
برچسب:
نویسنده: آروین مهدوی


عقل را با عشق آری جنگهاست
فاصله در بینشان فرسنگهاست
در حریم عشق استدلال نیست
سربه سر حال است و قیل و قال نیست
عقل سرتاپا جمود است و سکون
عشق یکسر مستی و شوق و جنون
♥ نوشته شده در شنبه بیستم آبان ۱۳۹۶ ساعت 17:26 توسط بهار:
برچسب:
نویسنده: آروین مهدوی
زمانیکه پا بر عرصه وجود نهادم به من اموختن....دوست بدار...!
حالا که دیوانه وار دوستش دارم می گویند.....فراموشش کن...!
ای کاش خدا این سه چیز را نمی آفرید....
عشق..
غرور....
دروغ...!
هیچ وق
برچسب:
نویسنده: آروین مهدوی

باز هم شب شد...
شب ، بوی تنهایی می دهد ….
شب ، چشم های پر از خوابی را دارد که
خیره شده اند به نوشته های تلخ …
چشم هایی که دنبال جمله ای اند ،
که حرف دلشان باشد …
دنبال واژه هایی که دردشان را به اشتراک بگذارند …!
دنبال کسی که بگوید
حرفهایی که گفتنشان سخت است …
شب ، بوی تنهایی می دهد ….
بوی درد ، بوی غم ، بوی اشک های پنهانی ….
هعی..روزگاااااااااااااااااااااار
برچسب:
نویسنده: آروین مهدوی
دنياي اين روزاي من هم قد تن پوشم شده
انقدر دورم از تو كه دنيا فراموشم شده
دنياي اين روزاي من درگير تنهاييم شده
تنها مدارا مي كنيم دنيا عجب جايي شده
هر شب تو روياي خودم آغوشتو تن مي كنم
آينده ي اين خونه رو با شمع روشن مي كنم
هر شب تو روياي خودم آ
برچسب:
نویسنده: آروین مهدوی
چی میشد هیچکس دلمو نمیشکست
چی میشد هیچوقت گریه نمیکردم
چی میشد مثل خودت سنگدل میشدم
میگفتم میرم و بر نمیگردم
چی میشد اگه نمی گفتم ای کاش
چی میشد اگه خدا یکم هوامو داشت
واسش بغض کردم میگفتم بزن دریا دلو
دِ نامردا چنتا بغض به یه
برچسب:
نویسنده: آروین مهدوی
بابا....
خسته ام بابا.....
از این آدمها....
چشم بابا ....چشم.....
دیگه ساکت میشم
دیگه هیچی نمیگم
دیگه غر نمیزنم
بازم سکوت میکنم
مثل همیشه شکایت هام بمونه وقتی خودتو دیدم
وقتی اومدم پیشت
اگه میدونستی چقدر حرف....
چقدر درد دل دارم
برچسب:
نویسنده: آروین مهدوی